
نمیدونم این چه دردی بود که بعد از دیدنت به جانم افتاد
دردی که تا اعماق سینه ام را می سوزاند
دردی شیرینتر از عسل
پاییز است است و من
روی نیمکت پارک به انتظارت نشسته ام نمی دانم چرا آرام و قرار ندارم گویی دلم در سینه دارد ملق بازی می کند
دستکش هایم را در دست می کنم و از سرما به خود می پیچم
نگاهی به اطرافم می اندازم
پس چرا رهگزران با وجود پوششی سبکتر از من سردشان نیست؟
خدایا تو به من بگو من حالم بده یا این رهگذران
این چه حالتی است که دارم چرا دستانم می لرزه نفسم نصفه می آید و می رود
عجیب تر از همه اینکه هرچه به ساعت قرار نزدیک تر می شویم ضربان قلبم تندتر و نفسم کندتر می شود
می ترسم تا لحظه دیدار نفسی برایم نماند
وای چرا این ساعت لعنتی اینقدر دیرمی گذرد![]()
آینه را از کیفم بیرون می آورم بار دیگر نگاهی به صورت آلاییده ام می اندازم
به خود می گویم میترا امروز از همیشه زیباتر شده ای
ناگهان چشمانم توجهم را جلب می کند
خدای من....
این چه برقی است که در چشمانم افتاده؟
این برق از کجا آمده؟
چرا امروز چشمانم اینقدر براق و زیبا شده؟
آهان فهمیدم خدای مهربونم حتما خودت امروز کاری کردی که من زیباتر شم که بیش از پیش دل از کف او ببرم درسته
؟
نمیدانم...گیج شدم...شاید به نظر خودم زیبا شدم![]()
ناگهان دستی از پشت روی شانه ام نشست و آیینه از دستم رها شد
مانند صاعقه از جا پریدم و فریاد زدم
او را سخت در آغوش کشیدم و بوییدم
قلبم داشت از سینه بیرون می زد با خودم گفتم الانه که دیگه بایسته
اما مهم نبود اون لحظه فقط اون شور و عشقه که مهم بود
باورم نمیشه الان کنارمه چقدر انتظارش سخت بود
تپش قلب او وقتی در آغوشش بودم مرا حیرت زده کردکه تپش قلبش چندین برابر من بود
خدایا ببین ...او هم بیتاب من بوده
آنجا بود که احساس کردم خوش بخت ترین دختر دنیام....![]()
آنجا بود که فهمیدم برق چشمانم از آنهمه خوشبختی بوده و سرمای تنم از اظطراب رویارویی با آنهمه خوشبختی که در چشمانش موج می زد
وای که چه لحظه ای بود....
حال صدای قلبش هنوز گرما بخش رویاهای من است....
![]()
قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ...
کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد.
کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را
... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ...
بگذار اشکهایت جاری شوند ، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم .
عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز.
اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...
آری آغاز دوست داشت زیباست *** هر چند پایان راه ناپیداست
من دگر به پایان نیندیشم *** که همین دوست داشتن زیباست




